هنوز تبسم آخرش در نمازخانه پادگان که شاید بیست دقیقه قبل از شهادتش بود از خاطرم نمی رود عادت همیشگی اش این بود که بعد از نماز به تک تک بچه ها دست میداد و از همین فرصت هم استفاده می کرد و کارهای محول شده را پیگیری می کرد .

نگاهش در نگاهت گره می خورد که انگار تمام افکارش را می خواست خوب بفهمی و خوب عمل کنی عجب شبی آن جمعه شب بود یادم هست من و او در اطاق جلساتش تنها بودیم تلویزیون اخبار سوریه را پخش می کرد حاج حسن از تدبیر آقا در حفظ انقلاب می گفت خواستم بروم حاج حسن گفت مهندس کجا می روی کار داری؟عرض کردم خیر گفت پس همین جا بمان . باورم نمی شد شاید این آخرین باری بود که من این طور تنها در کنار او باشم یادم هست آن شب آرامش خاصی داشت رفتارش شبیه دانشجویی بود که انگار تمام امتحاناتش را خوب داده و با اطمینان منتظر جوابش مانده آرام،آرام مطمئن و با وقار؛ نمی دانم انگار لیاقت همراهی با این شهیدان گرانقدر را نداشتم یادم هست آن شب شام را در همان اطاق جلسات آوردند باورم نمی شود همه کبوتران عاشق دور هم جمع بودند ؛شهیدان مقدم-سلگی-نواب-غلامی-کنگرانی-دشتبان زاده-سید رضا میر حسینی .انگار نام مرا ننوشته بودند برای رفتن.....

آن شب حرف حاج حسن که با لحن شوخی بود در ذهنم باقی مانده :دشتبان مهندس و تیمشان مهمان من هستند خط بهشون نیافته ها ! ای کاش فردایش را هم مهمان خودش می کرد ولی هر چه فکر می کنم ایمان،صداقت،شهامت،پشتکار و سخت کوشی ایشان کجا و ما کجا !

یادم هست هفت هشت سال پیش بود که زمین  لرزه در تهران قدری شدتش زیاد بود که در برخی مناطق شیشه ها شکسته شده بودفردایش در خدمتش بودم به شوخی گفتم حاجی دیروز نترسیدی؟گفت نه والله گفتم حاجی یه خورده که ترسیدی؟ گفت :مهندس من دوست ندارم این جوری از دنیا بروم خیلی حیفه.ما باید شهید از این دنیا برویم آخرش هم حاجی به عهدخودبا مولایش وفا کرد و جامه ی خونین مقتدایش را ملاقت کرد. 

سخنی از ایشان در خاطرم هست که که یکماه قبل از شهادتش به من گفت:که روی قبرم بنویسید که این کسی بود که منتهای آرزویش این بود که روزی نابودی صهیونیسم را ببیند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :